«بسمه تعالی»

 

اهل سنّت از عروة ابن زبیر از عایشه نقل می کنند که گفت: پیامبر(صلی الله علیه و اله) هنگام بیماری (قبل از رحلت) به من فرمود: «پدرت ابوبکر را صدا بزن تا چیزی بنویسم ( و او را به عنوان جانشین خودم برای مسلمانان معیّن و منصوب کنم) زیرا می ترسم پس از من افرادی ادّعا کنند که من سزاوارترم در حالی که خداوند و مؤمنان به جانشینی هیچ کس جز ابوبکر پس از من راضی نیستند![1]»

اگر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و اله) جانشین خود را معیّن و منصوب کرده است، چرا هنگامی که مسلمانان از عمر ابن خطّاب خواستند شخصی را به عنوان خلیفه مسلمین پس از خود معرّفی کند، او معتقد بود پیامبر(صلی الله علیه و اله) جانشین خود را معرّفی نکرده است و برای همین در جواب مسلمانان گفت: نمی دانم به سنّت پیامبر عمل کنم یا سیره و روش ابوبکر؛ آیا به سیره و روش پیامبر عمل کنم و جانشین خود را معرّفی نکنم یا اینکه به سیره و روش ابوبکر عمل کنم و یکی از مسلمین را به عنوان خلیفه مسلمانان به جانشینی خودم انتخاب کنم؟[2]

این شما و این هم دو روایتی که در صحیح ترین کتب اهل سنّت یعنی صحیح بخاری و صحیح مسلم آمده است...

به نظر می رسد به خاطر وجود همین مطالب متناقض، برخی علمای اهل سنّت نیز دچار تناقض گویی شده اند. آن ها از طرفی معتقدند پیامبر(صلی الله علیه و اله) هیچ شخصی را به جانشینی خود معرّفی نکرده است امّا از طرف دیگر با استناد به برخی روایات، معتقدند پیامبر اکرم(صلی الله علیه و اله) ابوبکر را به جانشینی خود معرّفی و منصوب کرده است![3]

ضمن اینکه اگر بنا باشد بر اساس منقولات روایی و آیات قرآنی سخن بگوییم و بپذیریم که پیامبر(صلی الله علیه و اله) شخصی را به عنوان جانشین تعیین فرموده است، باید آیات و روایات دالّ بر جانشینی امیرالمؤمنین و اهل بیت(علیهم السلام) را قبول نماییم که در کتب فریقین در نهایت ظهور و وضوح است نه روایات ضعیف با راویان ضعیف و حتّی بعضا جعّال که دلالت کننده بر خلافت شیخین هستند آن هم در حالی که فقط در کتب اهل سنّت روایت شده اند.

مثلا همین روایت اوّل بحث که دلالت کننده بر خلافت ابوبکر است، از «عروه بن زبیر» از خاله اش عائشه نقل شده است که احتمال دارد نسبت به عائشه و در نتیجه نسبت به پیامبر(صلی الله علیه و اله) جعل شده باشد، زیرا جعلیّات عُروه علیه امیرالمؤمنین(علیه السلام) در بعضی از کتب بررسی راویان جعّال و روایات موضوع و مجعول ذکر شده است و شاید حتّی از مشهورات نزد مؤلّفین آنها باشد.

جالب است بدانید که ابن ابي الحديد معتزلي نیز مي گويد : « و چون بکرّيه ديدند که شيعيان چه مي کنند ( منظورش رواياتي است که شيعيان از خود اهل سنت در فضائل امير المومنين عليه السلام دال بر امامت آن حضرت نقل مي کنند) آنها نيز در مقابل براي ابوبکر به جعل روايات روي آوردند. به عنوان مثال حدیث: « يابي الله و المسلمون الا ابابکر(حدیث اوّل این مقاله که منسوب به عائشه است)» و يا (روايتي که خداوند به ابوبکر فرموده است) « انا راض عنک فهل انت عني راض ؟» اي ابوبکر! من از تو راضي هستم آيا تو هم از من راضي هستي ؟! (را جعل کردند.)[4]

بنابراین ابن ابی الحدید معتزلی نیز مانند ما این حدیث را جعلی می خواند ولی با این حال در یکی از صحیح ترین کتب اهل سنّت یعنی صحیح مسلم وارد شده است. حالا باید اهل سنّت تکلیفشان را روشن کنند: حدیث عائشه را می پذیرند یا حدیث عمر ابن خطاب؟ اگر آنها حدیث«اقتداء» یعنی: «فاقتدوا باللذين بعدي أبوبكر و عمر» را هم قبول دارند، کارشان برای پاسخ به این سؤال سخت تر می شود که بالاخره پیامبر(صلی الله علیه و اله) خلیفه تعیین کرد یا تعیین نکرد؟

جعلی بودن حدیث «اقتدا» را سایت ولیعصر(عجّل الله فرجه) در آدرس:

 http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1380  اثبات کرده است.

 

نکته ی آخر اینکه همه این بحث، بر فرض این بود که منظور پیامبر(صلی الله علیه و اله) از این روایت( بر فرض صدور و صحّت روایت نزد اهل سنّت) خلافت باشد در حالی که این روایت صرفا دارد می گوید که می ترسم کسی ادّعا بکند من بهترم در حالی که خدا و مؤمنان فقط ابوبکر را می خواهند. در این جمله هیچ نشانی از خلافت دیده نمی شود و ممکن است منظور حضرت، امری غیر از خلافت باشد که صلاحیت ابوبکر در آن امر از همه بیشتر بوده است. این حدیث هم در منابع اهل سنت است و ما از باب جدل آورده ایم نه اینکه به همین مقدار(صلاحیت ابوبکر در چیزی) هم آن را پذیرفته باشیم.

 



[1]. عن عروة عن عائشة قالت: قال لی رسول الله صلی الله علیه و سلّم فی مرضه: ادعی لی ابوبکر اباک و اخاک حتّی اکتب کتابا فإنّی اخاف ان یتمنّی متمنّ و یقول قائل انا اولی و یأبی الله و المؤمنون الّا ابوبکر.

مسلم بن حجّاج نیسابوری، صحیح مسلم ج4 ص100، کتاب فضائل الصّحابة، باب من فضائل ابی بکر

[2] عن عبدالله بن عمر قال: قیل لعمر: الا تستخلف؟ قال: إن أستخلف فقد إستخلف من هو خیر منّی ابوبکر و إن اترک فقد ترک من هو خیر منّی رسول الله.

محمّد بن اسماعیل بخاری، صحیح البخاری ج4 ص248، کتاب الاحکام باب الاستخلاف؛ احمد بن حنبل، المسند ج1 ص43

[3] أفرط المهلّب فقال: فیه دلیل قاطع فی خلافة ابی بکر و العجب أنّه قرّر بعد ذلک أنّه ثبت أنّ النّبی(صلی الله علیه و سلّم) لم یستخلف.

ابن حجر عسقلانی، فتح الباری بشرح صحیح البخاری، ج13 ص219، کتاب الاحکام، باب الاستخلاف شرح حدیث 7221.

[4] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج11 ص48